صفحه اصلی    درباره ما    تماس    ارسال خبر    پیوندها    آرشیو  
سه شنبه، 29 آبان 1397 - 11:12   
  تازه ترین اخبار:  
 آخرین مطالب
  معرفی کتاب: همه نوکر ها
  معرفی کتاب: وقایع نگاری یک زندیق
  باز هم سید جبار؛ این بار نه با لبخند همیشگی
  معرفی کتاب: لبخند مسیح
  معرفی کتاب: تابِ طنابِ دار
  معرفی کتاب: علی از زبان علی
  معرفی کتاب: بر تبعید
  معرفی کتاب: نامزد خوشگل من!
  معرفی کتاب: سفر سرخ
  سومین دوره شهید مجدزاده در اهواز برگزار می‌شود
 
 پربیننده ترین مطالب
- اندازه متن: + -  کد خبر: 846صفحه نخست » جدیدترین اخباردوشنبه، 22 مرداد 1397 - 16:20
معرفی کتاب: تابِ طنابِ دار
معرفی کتاب: تابِ طنابِ داررمان «تابِ طنابِ دار» به قلم مهدی پناهیان، روایتی عاشقانه در دل رویدادهای سال ۸۸ است که توسط نشر «عهد مانا» منتشر شده است.
  

کتاب «تابِ طناب دار» نوشته مهدی پناهیان رمانی است عاشقانه و جذاب بر پایه اتفاقات واقعی در سال 1388. داستانی مملو از گره و اتفاق های گیرا که مخاطب را گاهی در فضایی سیاسی و گاهی در فضایی دور از سیاست و درگیر با احساساتی نهفته در قلب شخصیت ها پیش می برد.

«تابِ طنابِ دار» رمانی است با سه شخصیت اصلی؛ شخصیت هایی متضاد در فکر و عقیده و در جناح بندی سیاسی که هر کدام از آنها روایتی خاص خود را دارند. روایت هایی که هرکدام نشان از حرف ها و درد دل های بخشی از جامعه در ابعاد گوناگون دارد. از جوان دانشجویی که درگیر به ثمر نشاندن تلاش های خود و دوستانش در ستاد سبز دانشجویی است تا شخصیت دیگری که داستان ورودش به ماجرایی خطرناک را روایت می کند.

تنوع روایت و شخصیت در کتاب موجب شده تا مخاطب بدون وجود رد پایی از نویسنده، خود از بین روایت های مختلف تصمیم گیرندۀ چالش های پیش روی داستان باشد.

از طرفی در میان گره ها و چالش های داستانی، هر سه شخصیت درگیر عاطفه ای شخصی به دور از فضای سیاسی می شوند و برای رسیدن به مراد عاطفی خود تلاش می کنند و در اوج هیجان داستان، هر سه شخصیت باهم تلاقی می کنند و صحنه ای عجیب و جذاب را خلق می کنند.

 

قسمتی از متن کتاب:

 

شلوغ شده بود. بیست نفری جمع شده بودند دورمان و نگاهمان می کردند. فقط وقتی ترس وجودم را گرفت و چیزی توی دلم خالی شد که از لابه لای مردم سینا را دیدم که روی زمین نشسته و مچ پایش را گرفته. حتما موقع پریدن از دیوار مشکلی برایش پیش آمده. نقشه داشت برملا میشد. می خواستم بروم و دستش را بگیرم و بلندش کنم تا برود. فرار کند، اما نمی توانستم.

باید بلند میشد. باید می رفت، حتی اگر پایش شکسته بود، حتی اگر پایش را جا می گذاشت و بدون پا می رفت.نباید می ماند. باید فرار می کرد. نباید گیر می افتاد. نباید آرزوهایمان را بر باد می داد. سرم سنگین شده بود. همه جا داشت تاریک می شد و من همچنان جیغ می زدم. این بار نه به خاطر نگاه هیزمأمور که توی نقشه بود و نه به خاطر خود نقشه که دیگر داشت لو می رفت، بلکه به خاطر ناامیدی ای که هر لحظه ممکن بود همه وجودم را بگیرد.

 صفحه 170

 

 

انتهای پیام/

   
  

نظر شما:
نام:
پست الکترونیکی:
نظر
 
  کد امنیتی:
 
 
 
 
::  صفحه اصلی ::  تماس با ما ::  پیوندها ::  نسخه موبایل ::  RSS ::  نسخه تلکس
© مرکز فرهنگی رسانه بیداری
resanebidari89@yahoo.com
پشتیبانی توسط: خبرافزار
  خبر فوری: سومین دوره شهید مجدزاده در اهواز برگزار می‌شود