صفحه اصلی    درباره ما    تماس    ارسال خبر    پیوندها    آرشیو  
پنجشنبه، 29 شهریور 1397 - 06:45   
  تازه ترین اخبار:  
 آخرین مطالب
  معرفی کتاب: همه نوکر ها
  معرفی کتاب: وقایع نگاری یک زندیق
  باز هم سید جبار؛ این بار نه با لبخند همیشگی
  معرفی کتاب: لبخند مسیح
  معرفی کتاب: تابِ طنابِ دار
  معرفی کتاب: علی از زبان علی
  معرفی کتاب: بر تبعید
  معرفی کتاب: نامزد خوشگل من!
  معرفی کتاب: سفر سرخ
  سومین دوره شهید مجدزاده در اهواز برگزار می‌شود
 
 پربیننده ترین مطالب
- اندازه متن: + -  کد خبر: 849صفحه نخست » جدیدترین اخبارچهارشنبه، 24 مرداد 1397 - 16:08
معرفی کتاب: وقایع نگاری یک زندیق
معرفی کتاب: وقایع نگاری یک زندیقاین کتاب به نویسندگی مصطفی جمشیدی از انتشارات عصر داستان به چاپ رسیده است. این رمان داستان سلوک دو شخصیتی است که از منطقه غربی ایران به سمت شمال ایان کوچ می کنند.
  

وقایع نگاری یک زندیق، روایت سوداطلبی کسانی ست که به جبر زمانه رانده شدند از یار و دیار خویش. روایت مردمی که عمرشان را بر سر رسیدن به سرزمین برآورده شدن خواسته هاشان گذاشته اند و در طلب آن، رنج ها کشیده و دیروز و فرداها را در مجازی واقعی سیر کرده اند.

 

این رمان یک کار تاریخی نیست و یک کار داستانی است و ساحت این دو موضوع از یکدیگر جداست.

 

این رمان، داستان سلوک دو شخصیت با عناوین فتحی و شریعت است که از منطقه غربی ایران یعنی زنجان و همدان به سمت شمال ایران کوچ می کنند و در واقع وارد یک سفر اودیسه وار می شوند و در این سفر فرهنگ شفاهی پدران ماست که توسط آنها روایت می شود.

 

این کتاب و فصل بندی هایش با عنوان رنج نامگذاری شده است. فصل اول رمان هم که به معرفی شخصیت ها می پردازد در واقع روایتی از زندگی این افراد پس از پایان سفرشان و حضورشان در اردوگاه های کار بازماندگان از جنگ است و در فصول بعدی با فلاش بک داستان این سفر روایت می شود.

 

در این کتاب اگرچه فرم ابتدا جلوه گری می کند، اما ذات داستانگوی من بیشتر از سایر موارد خودش را نشان می دهد و مخاطب را به روایت محض می رساند که گاه گاه هم غلطتیدن در یک سوررئالیزم را منجر می شود که می توانیم از آن به تخیل و رویا تعبیر کنیم. در واقع این کتاب ترکیبی است از رئالیسم و هزار توی داستانی و در نهایت هم اعجازی نامعمول را رقم می زند.

 

قسمتی از کتاب:

 

«من فقط یک جا شنیده بودم حیوانی به حرف درآمده. همان سال که شما گذاشتید رفتید یوسف را به آب گرم ببرید، محرم بود که یک دسته شبیه خوان از مرنگان آمده بودند تعزیه بخوانند. اشقیا خوان لباس قرمز پوشیده بود و سبیل های درشتی داشت.

یک دهاتی از اطراف هزار جریب سفلا آن قدر سر شبیه خوانی گریه کرد که از پا افتاد. پسر جوانی داشت که خامه باف بود. می شناختمش. می خواست اشقیا را بکشد. سر راه بازگشت تعزیه خوان ها تفنگ کشیده بود شمر را بکشد

 

 

انتهای پیام/

 

   
  

نظر شما:
نام:
پست الکترونیکی:
نظر
 
  کد امنیتی:
 
 
 
 
::  صفحه اصلی ::  تماس با ما ::  پیوندها ::  نسخه موبایل ::  RSS ::  نسخه تلکس
© مرکز فرهنگی رسانه بیداری
resanebidari89@yahoo.com
پشتیبانی توسط: خبرافزار
  خبر فوری: سومین دوره شهید مجدزاده در اهواز برگزار می‌شود