صفحه اصلی    درباره ما    تماس    ارسال خبر    پیوندها    آرشیو  
پنجشنبه، 29 شهریور 1397 - 07:06   
  تازه ترین اخبار:  
 آخرین مطالب
  معرفی کتاب: همه نوکر ها
  معرفی کتاب: وقایع نگاری یک زندیق
  باز هم سید جبار؛ این بار نه با لبخند همیشگی
  معرفی کتاب: لبخند مسیح
  معرفی کتاب: تابِ طنابِ دار
  معرفی کتاب: علی از زبان علی
  معرفی کتاب: بر تبعید
  معرفی کتاب: نامزد خوشگل من!
  معرفی کتاب: سفر سرخ
  سومین دوره شهید مجدزاده در اهواز برگزار می‌شود
 
 پربیننده ترین مطالب
- اندازه متن: + -  کد خبر: 850صفحه نخست » جدیدترین اخباریکشنبه، 28 مرداد 1397 - 16:09
معرفی کتاب: همه نوکر ها
معرفی کتاب: همه نوکر هااین کتاب به نوبسندگی محمد رضا حداد پور جهرمی از انتنشارات، نشر معارف به چاپ رسیده است که درباره چگونگی جمع شدن هفتاد و دو تن از یاران با وفای اباعبدالله الحسین (ع) از زبان یکی از یاران ایشان می باشد.
  

این داستان، که حاصل مطالعه و پژوهش در زمینه عاشورا پژوهی است، روایتی با بیان و نگاه امنیتی است که درباره کیفیت فرار و ریزش نیروها و نهایتا چگونه جمع شدن هفتاد و دو تن یار با وفای اباعبدالله الحسین علیه السلام از زبان یکی از یاران ایشان است که بالاخره راوی داستان دستخوش بی وفایی شده و ...

 

روایت کربلا از زبان « ضحاک بن عبدالله مشرقی » ضحاک قصه ی ما نماینده ی تمام شخصیت هایی است که با حق هستند اما تا جایی که که خودشان مشخص می کنند! با حق هستند اما تا جایی که زندگی معمولی و منفعت گرایانه آن ها لطمه و خدشه نبیند! با حق هستند.

 

هدف از تالیف این اثر، مبارزه با «عافیت طلبی» و «راحت طلبی» سیاسی و جهادی است. چرا که راه برون رفت از شرایط بحران و دشوار، بنا به فرموده رهبر فرزانه انقلاب، حضرت آیت الله العظمی الامام خامنه ای، مقاومت و ایستادگی در برابر انواع تهدیدات و مستکبران جهان و زیاده خواهان عالم است.

 

برشی از کتاب: 

 

ارباب خون آلود وسط قتلگاه بودند و داشتند جنازه برادرزاده شان را به زور به کناری می کشیدند.

 

خودم را به ایشان رساندم. گفتم: « آقا من هستم، ضحاک بن عبدالله مشرقی. دیگر ماندم فایده ندارد. اجازه هست بروم؟!! » لبان خشک و عطش ناک ارباب به زور تکان خوردند و گفتند: « برو! جانت را بردار و برو! »

 

دیگه معطلش نکردم. نمی شد صبر کرد. اسبم در یکی از خیمه ها بسته شده بود و آماده فرار بود. بی درنگ از بین کفتار ها رد شدم و خودم را به خیمه و اسبم رساندم. همین طور که داشتم سوار می شدم، صدای بچه ها و زن ها از خیمه می آمد که داشتند شیون و ناله و گریه می کردند.

 

وقت تنگ بود. فقط باید جانم را برمی داشتم و می رفتم. اسبم را هی کردم. می گفتم برو حیوان، برو! مگر همه باید شهید بشوند؟

 

من می خواهم زندگی کنم. حالا مثلا اگر من نباشم چه اتفاقی ممکن است بیوفتد؟ مگر با یک گل بهار می شود؟ بگذار بروم به بدبختی هایم برسم.

 

 

 

انتهای پیام/

   
  

نظر شما:
نام:
پست الکترونیکی:
نظر
 
  کد امنیتی:
 
 
 
 
::  صفحه اصلی ::  تماس با ما ::  پیوندها ::  نسخه موبایل ::  RSS ::  نسخه تلکس
© مرکز فرهنگی رسانه بیداری
resanebidari89@yahoo.com
پشتیبانی توسط: خبرافزار
  خبر فوری: سومین دوره شهید مجدزاده در اهواز برگزار می‌شود